تبليغاتX
هري پاتر و قدرت عشق(هری پاتریست آینده)
تو اين وبلاگ شمارو از کهنه ترین اخبار دنياي هري پاتر آگاه می كنيم
سلام دوستان
شرمنده که این همه وقت نبودم و بدقولی کردم اما باور کنید همه اش تقصیر من نبود
یه مشکلاتی داشتم که منواز همه چیز دور کرد
به هرحال بازم اومدم تا شروع کنم اما این باراز شروع تا پایان  مدت زیادی طول نمیکشه  و داستان ما هم به فرجام خودش می رسه
به هر حال اینم از داستان :


فصل 14
- فکر میکنی کجا رفت ؟
- گفت میره جایی که هیچ انسانی اونجا نیست ؟
- یعنی کجا ؟
- نمیدونم
هنوز چیزی از رفتن هری نگذشته بود که این حرف ها میان رون و هرمیون رد و بدل شد
- جینی ؟ ...جینی چرا جواب نمیدی ؟
رون همزمان با این حرفها به سمت جینی چرخید و با صحنه ای وحشتناک مواجه شد .......
جینی بر زمین افتاده و به خود می پیچید ...حالت تشنج شدیدی داشت و از گوش هایش خون می آمد ........ اما رون هم نتوانست کمکی به او بکند و خود نیز در چنان حالتی گرفتار شد
...........................................................................
آتنشی در میان جمع شعله ور شد و مردی جوان با ردای سرخ از آن خارج شد
- تو کی هستی ؟ ....خیلی وقته که الفها  سراغ ما نمیان ...
- اوه کراسوس .....دوست عزیز ..... اصلا انتظار نداشتم که منو به این زودی فراموش کنی
و لحظه ای بعد اژدهایی عظیم به رنگ سرخ جای مرد جوان را گرفت
- هری ؟ ...هری پاتر ؟.....
- مگه اژدها ساحر دیگه ای هم وجود داره ؟
- البته که نه .ولی واقعا تغییر کردی .ظاهرت شبیه الفها شده .و ...........صبر کن ببینم تو چطور بدون دروازه به آلاگیزیا اومدی؟
- دوست من ......چرا اینقدر به دنبال جزئیات می گردی ؟ مهم اینه که من  الان اینجام و میتونم بگم در قوی ترین حالت ممکن
- برای چی اومدی ؟
- تو که انتظار نداری من وظیفه مو فراموش کنم ؟ نه ؟
- یعنی . تو ..مر گبال .... الف .......
- یعنی اینقدر غافلگیر کننده بود ؟ .نکنه باید فرار می کردم ؟
- اما تو .......
- می خواید برم ؟
- نه ولی .......
هری به چهره ی تک تک اژدها ها نگاه کرد و در سیمای خشن آنها بارقه های امید را دید .امیدی که قرن ها پنهان شده بود و قدردانی .........
- قبلا گفته بودین کسی جای الفها رو نمی دونه ..نه ؟
- هنوز هم اینو میگم ...
ولی ما هنوز وقت داریم تا اونا رو پیدا کنیم ..... کسی از شما پرواز صلح رو بلده ؟
-  من بلدم هری ولی  .با وجود مرگبال .ما خیلی وقته اون طور که می خوایم پرواز نکردیم
- خوب من نمی خوام مرگبال از وجودم با خبر بشه .......
- اما اون باخبر شده
- چی ؟ چطور ؟
ناگهان خشم و نا امیدی در چهره ی هری پیدا شد و سایرین با دیدن این تغییرات در هری از او فاصله گرفتند
- یکی از  افراد مرگبال ما رو وقتی تو تغییر شکل می دادی دیده و به اون گفته .الان مرگبال دنبال توه
- واقعا که ....خوب اولین نقشه ی من کنسل شد . پس می رم سراغ دومین نقشه
نا امیدی چهره ی هری جای خود را به آـسودگی داد و ترکیب خشم و آسودگی اورا پر ابهت تر کرده بود
- کراسوس تو باید پرواز صلح رو انجام بدی ...
- اما مرگبال منو میبینه و به ما حمله میکنه ....
- قرار نیست اون تو رو ببینه .تو برای اژدها ها نا مرئی میشی ... اما برای الفها نه .
- هری ما نمیتونیم منو از دید مرگبال مخفی کنیم ....اون خیلی قدرتمنده و جادو رو حس میکنه ...به هر حال اون منو میبینه ...
- یعنی اون قدرتمند تر از قدرتمند ترین افراد سه نژاده ؟
- سه ؟ اما این جا فقط منو تو هستیم ....تو اژدها ساحر و من اژدها ....یعنی ....تو یکی از الفها رو پیدا کردی ؟
- نه اما کاش پیدا میکردم ..ولی ما یه موجود قدرتمند داریم ........فوکس ...
همان لحظه آتشی دیگر ظاهر شد و ققنوسی به رنگ سرخ و طلایی ظاهر شد
ققنوس با شادی بسیار پرواز میکرد انگار که بعد از مدتها احساس آزادی می کرد
- امکان نداره ......یه ققنوس ........اونم اینجا .بعد از این همه وقت ....غیر ممکنه .....
- وایسا .وایسا ببینم .......تو می دونی فوکس یه ققنوسه ؟ تو اونو میشناسی ؟
- البته هری ...تو که فکر نمی کنی محل زندگی این موجود واقعا تو دنیای شما باشه ؟..........مرگبال  همون اوایل شروع کارش ققنوس ها رو نابود کرد و تعداد کمی که از اونا باقی مونده بودن از آلاگیزیا رفتن مدتها ست که کسی تو آلاگیزیا ققنوس ندیده .اینا موجودات قدرتمندی هستن .حتی قدرتمند تر از ما ........
- پی مرگبال چطور اونا رو شکست داد ؟
- بزرگترین سلاح دشمن هری ....تفرقه و جدایی .....همون چیزی که ما اژدها ها رو از هم جدا کرد ققنوس ها رو هم از هم جدا کرد اون با افرادش بزرگترین ققنوس رو طلسم کرد و بقیه دیگه راحتتر  فرار میکردن ....
- و اسم بزرگترین اونا چی بود ؟
- فنیکس . ... اولین و قدرتمند ترین ققنوس ......مرگبال و افرادش اونو به سنگ بدل کردن .......
-اون سنگ کجاست ؟
-هیچ کس نمیدونه
- اما چطور ؟ مگه شما نمیگین  اون قدرتمند ترین ققنوس بود چرا شکست خورد ؟
- تفرقه .مرگبال بین ققنوس ها تفرقه انداخت و اونا رو از هم جدا کرد ..بعد اونا رو یکی یکی گیر انداخت ....و طلسم کرد ....اما هر کاری کرد نتونست آسیبی به فنیکس بزنه تا این که .... اونو تهدید کرد اگه تسلیم نشه تمام ققنوس ها رو میکشه .....فنیکس به خاطر مردمش تسلیم شد ....اما در آخرین لحظه ای که تسلیم می شد افراد مرگبال شروع کردن به کشتن ققنوس ها ..دیگه خیلی دیر شده بود ..فنیکس نمیتونست کاری برای خودش و اونا بکنه ..پس آخرین قدرتش رو به کار برد و ققنوس های زنده رو از آلاگیزیا خارج کرد و خودش به سنگ تبدیل شد ...و بعد از اون کسی ققنوسی ندید
هری دوباره به شکل انسانیش برگشته بود و با تعجب به فوکس نگاه میکرد
- می دونی فوکس ...اصلا تعجب نمیکنم اگه همین الان شروع کنی و مثل این اژدها ها حرف بزنی ...
- ببینیم و تعریف کنیم ...
ققنوس حرف زده بود ...به زبان انسان ها یا هر زبان دیگری که در آلاگیزیا کاربرد داشت ...و هری بر خلاف گفته اش  از فرط تعجب  خشک شده بود
ققنوس به کراسوس نگاه کرد و به چشمان او خیره شد .....
- کراسوس تو واقعا پیر شدی ....
- تو منو از کجا میشناسی ؟
هری تصور میکرد که امکان ندارد اژدها بیشتر از این تعجب کند اما ادای جمله ی بعدی به اشتباه خود پی برد
- واقعا پیر شدی مرد ...منو فراموش کردی ؟ من پیتروسپینا هستم ........تنها دوستی که از ققنوس ها داشتی
- اما چطور ؟ من خودم دیدم که مرگبال شخصا تو رو نابود کرد .....
- تو فنیکس رو دستکم گرفتی کراسوس .......اون قدرتمند ترین در آلاگیزیا بود ...مرگبال هرگز نتونست اونو شکست بده
قطره ی اشکی درخشان و زلال از گوشه ی چشمان ققنوس خارج شد و بر زمین ریخت ....در جایی که قطره به زمین خورده بود چشمه ای آب روان شد
- می دونی هری ؟ آلاگیزیا همیشه این بیابونی نبود که تو میبینی .....ققنوس ها مایه ی خیر و برکت این سرزمین بودن .اما با رفتن اونا دوران سقوط آلاگیزایا شروع شد .......و دوست تو پیترو سپینا   پیک مخصوص  فنیکس بود
- اما چرا به من نگفتی؟ چرا همون اول بهم همه چیزو ننگفتی ؟
- نمیتونستم هری پاتر ........قسمتی از طلسمی بود که فنیکس رو ما انجام داد ....ما تموم حافظه مون رو از دست دادیم .
-چرا ؟ پیترو ؟ چرا فنیکس همچین کاری کرد ؟
- کراسوس ...اون نمی خواست ما تو مدتی که اینجا نیستیم زجر بکشیم و با فکر کردن به اینکه سرزمین خودمون رو نابود کردیم نابود بشیم
- اما تو با اون زمانی که اینجا بودی خیلی فرق کردی .... تو شبیه فنیکس شدی ...
- اینا رو مدیون هری پاتر هستم ...من تو قدرت اون و اون تو قدرت من شریک شده یه جورایی میشه گفت من و اون یکی شدیم .....ازت ممنونم هری ..اگه تو منو به اینجا نمی آوردی هرگز خودمو پیدا نمیکردم
هری هیچ حرفی نمیزد ....بدنش همچون سنگ خشک شده و از چشمانش اشک جاری بود و از محل برخورد اشک ها با زمین گل و سبزه می رویید
پیترو و کراسوس به طرف هری حرکت کردند اما در چند قدمی او از حرکت باز ماندند ..دیگر قادر به حرکت نبودند ...
................................................................
- مودی چه اتفاقی براشون افتاده ؟
- نمی دونم آرتور ...نویل میگه وقتی داشته برای صبحونه میرفت اونا رو دیده که افتادن رو زمین و دچار تشنج شدن ..رفته و پاپی رو صدا کرده ...اما اونم نتونسته کاری براشون انجام بده تا اینکه همین چند دقیقه ی پیش کم کم حالتشون عادی شده
- مودی لطفا چیزی به مالی نگو .....
-مگه مغز خر خوردم .....اگه خواستی خودت بگو
دومرد در حین صحبت بودند که سه پیکر روی تخت را نوری سپید و کور کننده فرا گرفت و لحظه ای بعد هر سه دوست به هوش آمدند
- آرتور فکر میکنم بتونی از خودشون بپرسی
مودی که چشم جادوییش بر روی سه دوست قفل شده بود این را خطاب به آرتور ویزلی گفت که با سردرگمی  در حال فکر کردن به فرزندانش بود
و مرد موقرمز به طرف تخت ها دوید .........
رون هرمیون و جینی به سختی تمام توانسته بودند از زیر جواب دادن به سوالات آقای ویزلی و مودی بگریزند و حالا در راه  بازگشت به خوابگاه گریفندور بودند
- واقعا عجیب بود
- 40 سال در عرض4ساعت
- شگفت انگیز بود
......................................................
رون برگشت تا هرمیون را خبر کند اما خود نیز بر زمین افتاد و دچار تشنج شد
- خدای من اینجا کجاست ؟
- منم نمیدونم رون
- هرمیون ؟ پس جینی کو؟
-منم اینجام ....کسی میدونه اینجا کجاست ؟
این سوال جینی باعث شد  همگی محیط اطراف خود را کنترل کنند ....
- خدای من چه کتابخونه ی بزرگی !!!!!!!!!!
- و شما باید تمام این کتاب هارو بخونین و حفظ کنین
صدا منبعی نداشت  چنان که  از تمام محیط ساطع میشد
هرمیون :  اینجا کجاست؟ شما کی هستین ؟ چرا ما اینجاییم؟
- این جا منبع  علمه  هری خواسته تا شما اینجا باشین  و علم بیاموزین  اما نمتونید آموخته هاتونو اینجا تمرین کنید ..اینجا فقط برای تئوری هستش .....و من از دوستان هری هستم ....اسمم کلسیفره
رون : اما خوندن این همه کتاب سالها طول میکشه
- و شما تازمانی که همه ی اینا رو نخوندین از اینجا بیرون نمیرین
جینی : اما بیرون همه در حال جنگن   ..هری به کمک ما احتیاج داره ...
- این به شما ربطی نداره .اما اگه بخواید بهتون میگم که الان شما بای هری فقط  دردسر هستید اون اونقدر قدرت داره تا بتونه از خودش و خیلی های دیگه دفاع کنه اما نه زمانی که نگران شما که بهترین دوستاش هستید باشه ...به خاطر همین شما باید تمام این علومو یاد بگیرید و در زمانی که هری پیشتون نیست اونا رو تمرین کنید ......شخصا توصیه میکنم از همین الان شروع کنین تا زودتر تموم بشه
سه دوست بدون هیچ حرف دیگری به سمت کتاب ها به راه افتادند اما کتاب ها از آنها دور میشدند
- درس اول ....هرکسی قدرت و توانایی یادگیری چیزی رو داره که با بقیه متفاوته .....شما پشت این سه میز بشینید کتاب هایی که شما توانایی یادگیری شون رو دارید تک تک و به نوبت خودشون میان پیشتون ...
رون : خدا آخرو عاقبتشو به خیر کنه
و به سمت میز ها به راه افتادند
.
.
.
.
.
.
هرمیون آخرین سطر کتابش را خواند و آن را بست تا طبق معمول کتابی دیگر برایش ظاهر شود اما این بار هیچ کتابی ظاهر نشد .....بعد از مدتها به یاد جینی و رون افتاد و برگشت تا آنها را نگاه کند ... و در کمال تعجب دید که آنها نیز منتظر کتابی دیگر هستند اما برایشان ظاهر نیشود ..........و نگته ی دیگری که میدید این بود که رون و جینی هر کدام به اندازه ی سالها تغییر کرده بودند
- خوب بهتون تبریک میگم ....الان هرکدوم از شما تو شاخه ای از جادو تخصص دارید ...اما باید بعد از بیرون رفتن از اینجا شروع به تمرین کنید تا موقع برگشتن هری آمادگی همراهی با اون رو داشته باشید
-ما چقدر اینجا بودیم ؟
هرمیون بود که این سوال را پرسیده بود و از شنیدن صدای خودش تعجب کرده بود مدتها بود که هیچ صدایی به جز صدای ورق زدن کتاب نشنیده بود
- حدود چهل سال
رون : عالیه .....و ما یه جهش  سنی خواهیم داشت ؟
- نه ....در دنیای واقعی فقط چند ساعت گذشته
جینی : اما ما تو این مدت چهل سال از لحاظ روحی بزرگ شدیم و تغییر کردیم
- البته ولی از نظر جسمی نه ....من برای اینکه بتونم جسم شما رو از تغییر حفظ کنم مجبور شدم اونا رو تو حالت غیر فعال و بدون ارتباط با ذهنتون نگه دارم که باعث یه تشنج ظاهری میشه اما آسیبی به شما نمیرسونه..
هرمیون : به من میگفتن کرم کتاب ولی واقعا تا حالا اینقدر تحت تاثیر کتاب ها قرار نگرفته بودم
- کتاب هایی که شما خوندین با هم تفاوت داشتن ..در بعضی موارد هم یکی بودن .... همیشه با هم باشین تا بتونین از اطلاعات هم استفاده کنین و سعی کنید به هری کمک کنید اون به شما به عنوان دوست نیاز داره
- ممنون از شما ...واقعا نمیدونیم چطور باید ازتون تشکر کنیم
- تشکر لازم نیست ....اما من هدیه ای براتون دارم .در حالت عدی تمرین و تسلط روی چیزلیی که یادگرفتین شاید هم قرن ها طول میکشه اما من  مقداری از قدرت خودم رو تو وجود شما هم قرار میدم تا این زمان تا حد امکان کم بشه
و با این حرف کتابخانه ای که در آن قرار داشتند ناپدید شد و به جای آن فضایی سراسر سپید ظاهر شد و نورهایی بر آن سه فرود آمد
در همان لحظات جسم سه دوست را نوری سپید فراگرفته بود








خوب اینم از فصلک جدید  امیدوارم خوشتون اومده باشه بببخشید اگه خوب نبود
در ضمن منو از نظراتتون با خبر کنید  

+ طلسم شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:6  توسط لرد هري پاتر | 
سلام بر همگی
خوب دیگه جز معذزت خواهی کاری از دستم بر نمیاد
اگه کسی خواست سراغی از ما بگیره من بیشتر تو گرگینه فعالیت میکنم
سایت جالبیه و تک بعدی نیست  یعنی فقط به هری پاتر پرداخته نمیشه  جایی برای ژانر فانتزی از ارباب حلقه ها تا ...
به هر حال ممنون که بازم سراغی از من میگیرین
در مورد داستان قولی نمیدم ولی اگه خدا بخواد در عرض یکی دوروز فصل جدید میدم
شرمنده ی گل روی همگی

 
+ طلسم شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:19  توسط لرد هري پاتر | 
سلام دوستان (روم سیا )
ببخشید من یه مدته کلا قاط زدم
نه اینکه از درس خوندن باشه ها نههههههههههههههه
اونقدر حالم خرابه که نمیتونم  درس بخونم  شبها زودتر از ساعت چهار و نیم نمیتونم بخوابم صبحها هم ساعت 7 بیدار میشم
کلا میگن اظطراب کنکور منو گرفته
اومدم بگم اگه خدا بخود بعد از کنکور این داستانو ادامه میدم البته اگه حرفم پیش شما ارزشی براش باقی مونده باشه
به خدا شرمندم  حالم خیلی بده به خاطر همین از همه چی و همه کس دور شدم
راستی اینم بگم که سایت گرگینه دوباره فعالیتشو شروع کرده یه سه ماهی میشه اگه خواستین یه سریهم به اونجا بزنین سایت جالبیه
ببخشید اگه سرتونو درد آوردم  خیلی حرفا دارم بزنم ولی روم نمیشه
فعلا
عزت زیاد
روم سیاه

+ طلسم شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:58  توسط لرد هري پاتر | 
سلام
 عید نوروز رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم هیچ روزی از عمرتون مثل روز قبل نباشه آخه  زندگی تکراری بدتر از مرگه
دیگه سرتون رو درد نیارم میرم سراغ فصلک جدید داستان :
.............................................................................................................
خورشید پرتو های حیات بخش خود را بر زمین ارزانی می داشت و امید را در دل نا امیدان بیدار می ساخت
هری با اولین پرتو های آفتاب بیدار شد و خود را برای رویارویی با روزی نو آماده کرد
به آرامی بر خاست و با دیدن حالت رون در خواب لبخندی بر لبانش نشست ...لباسهایش را عوض کرد و به اتفاقات دیشب فکر کرد
- فکر میکنم باید بهشون یه سری بزنم .نه ؟
ققنوس بر شانه ی هری نشست و اورا به جایی برد که دیروز مرگخواران را به آنجا تبعید کرده بود
جزیره ای در میان اقیانوس جزیره ای که هنوز شناخته نشده بود و به علت جادوهایی که از دوران باستان بر روی آن قرار داشت کسی جز هری آن را نمیدید (به لطف وجود کلسیفر)
-حالا باید باهاشون حرف بزنم
و حبابی شیشه ای در برابر هری ظاهر شد که حدود 40 مرگخوار در آن محبوس بودند و با دیدن هری رنگ از رویشان پرید
- یادم رفت خودمو تغییر بدم
و لحظه ای بعد پیر مرد دیروزی در برابر آنها ایستاده بود
- باید یه دستی به حافظشون بکشم
خوب همه چیز یادشون رفت
 و بعد حباب شیشه ای نا پدید شد
-بهتره دست به چوباتون نزنین ...به نفع خودتونه
این حرف را به کسانی گفت که می خواستند چوب های جادوگری خودرا در بیاورند
- تو کی هستی ؟
- فرقی به حالتون نداره لوسیوس ...ولی یه پیشنهاد براتون دارم
- هیچ ...
- بهتره اول گوش کنی بعد نظرتو بگی ...خوب پیشنهادم اینه :
شما از امروز دست از این کاراتون بر میدارین و دیگه چرزی در مورد خون اصیل و این چیزا نمیگین ...و اگه بخواین کار اشتباهی بکنین تا آخر عمر تو این جزیره زندونی میشین
بهتره مطمئن باشین که برای بار دوم هیچ بخششی نخواهد بود
- همین ؟....ولی لرد سیاه مارو می کشه
شما با شخصیت جدید برمیگردین و کسی شمارو نمیشناسه و تو این جزیره امکان جادو کردن ندارین
-تو نمی تونی از دست لرد سیاه فرار کنی
- 5دقیقه وقت دارین که تصمیم بگیرین و بعد کسایی که قبول کردن بیان پیش من
با این حرف حدود ده نفر از بقیه جدا شدند
- خوب وقتتون تمومه دیگه کسی نیست ؟
هیچ کس نبود
خوب ما رفتیم
.
.
.
-کلسیفر مراقبت از اونا به عهده ی تو همین که کاری کردن کارشونو خنثی کن و بفرستشون به جزیره
- با اونا چیکار کردی ؟
- یه شخصیت جدید  براشون پیدا کردم و یه زندگی جدید دارن
- کارت حرف نداره
-ممنون من دیگه باید برم
دیگه کاری تو مدرسه برام نمونده فقط دوستام ...نمیتونم از اونا جدا شم و اونا هم اونقد قوی نیستن که با من بیان
- ولی تو میتونی بهشون کمک کنی ... تو خود جادویی
- ولی اونا به علمی احتیاج دارن که نه من و نه خودشون ندارن
- میتونی به دست بیاری
- چطوری ؟
- خوب کافیه اراده کنی تا تمام دانش هاگوارتز مال تو بشه و همینطور دوستات می تونن هر چقدر که بخوای دانش جادویی داشته باشن
- ممنونم
هری هجوم دانش عظیم هاگوارتز را احساس می کرد دانشی که در طی قرون مختلف جمع آوری شده بود ودانشی که از دید همه پنهان بود  ...دانشی که هری اولین کسی بود که آن را درک می کرد
هری در هاگوارتز ظاهر شد برای صحبت با دوستانش
-رون هرمیون جینی بیدار شین  باهاتون کار دارم
هری ارتباط ذهنی خود را با آنها قطع کرد و بر روی مبلی روبروی شومینه نشست
چند دقیقه بعد دوستانش آمدند
- سلام هری
-سلام ..بشینین باهاتون کار دارم
- چه کاری ؟
- اگه بشینین میگم هرمیون ....خوب من یه مدت بعد باید برم و همه رو ترک کنم و دیگه کسی خبری از من نمیشنوه ...گوش کن جینی ....شما هم نمیتونین با من بیاین چون علم و قدرت کافی رو ندارین  ...گفتم گوش کن ....من میتونم علم لازم رو بهتون بدم ولی خودتون باید تمرین کنین و قدرت لازم رو به دست بیارین ...من امروز از مدرسه میرم و دیگه خبری از من نمیشنوین ولی من میام و ازتون آزمون میگیرم  اگه در حد قابل قبول بودین می تونین با من بیاین و لی اینم بگم رضایت خانواده ها ضروریه
- تو کجا میری هری ؟
- می رم جایی که انسانی اونجا نیست جینی
هری علمی در حد مجاز به دوستانش بخشید و در آتشی نا پدید شد
.......................................................................................
ببخشین که خیلی کوتاهه ولی فعلا نمیتونم بیشتر بنویسم داستانم در طی چند فصلک تموم میکنم
+ طلسم شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:16  توسط لرد هري پاتر | 
فصل 13
صحنه ای فجیع از کشتار مردم توسط مرگخواران در برابر هری قرار داشت .سرهای جدا از تن ،دست و پاهای بریده و خون که همانند جویی در همه جای صحنه روان بود
هری به شدت عرق کرده بود چنین کشتاری از دست هیچ انسانی ساخته نبود  و تنها موجودی که قادر به ایجاد این صحنه باشد ولدمورت بود و اینفری ...لشکری چند هزار نفره از اینفری های ولدمورت ..موجودی که ابتدا انسانی بود زیبا و اکنون هیچ نشانی از انسانیت نداشت به جز ذهنی قدرتمند
.
.
.
چند ساعتی از به خواب رفتن هری نگذشته بود که به نفوذ کلسیفر به ذهنش از خواب بیدار شد :
-هری ..هری
-چیه کلسیفر ؟ حمله ای ...
-بله ولدمورت به یه محله ی مشنگ نشین در حومه ی شهر حمله کرده  
-جمعیت اونجا چقدره ؟
-30هزار نفر
-چند نفر حمله کردن ؟
-یه لشکر 15هزار نفره
-این ولدمورت واقعا حیوونه
خوب منو ببر اونجا ..یه جای دور از دید ظاهرم کن
در همین لحظه موجودی با شکوه ...ققنوسی قدرتمند و زیبا با وقار تمام بر شانه ی هری نشست
- معلومه که فراموشت نکردم فوکس ..مگه میشه تو رو که قسمتی از وجودمی فراموش کنم
-حاظری هری ؟
- آره ..زود باش کلسیفر
جادوی آزاد تغییر یافته در طی ثانیه ای هری را به منطقه ی مورد نظر رساند
و صحنه ای که دید مو را بر اندام هری سیخ کرد
.
.
.
-یه کشتار بدون نقص و تمام عیار
در همین لحظه هری دنباله ی ردای جادوگری را دید که در پیچ یکی از محلات ناپدید شد
- خوب فوکس حالا نوبت توئه تمام افرادی رو که زنده موندن به یه نقطه ی دور ببر و نذار از اونجا جایی برن
ققنوس بدون تلف کردن حتی یک لحظه ناپدید شد
- و تو کلسیفر  میتونی یه جادوی ضد آپارات قوی  اینجا بذاری که کسی نتونه فرار کنه ؟
- این کارو کردم هری
- خوبه
و با این حرف هری لحظه ای به دور خود چرخید و پس از پایان چرخش مردی  سالخورده به جای هری ایستاده بود
هری چوب جادوی خود را به شکلی متناسب با ظاهر جدید خود در آورد و به سمت جایی که ردای جادوگری را دیده بود گام برداشت


مرگخواران انتظار چیزی را که دیدند نداشتند ...بر خلاف محلات قبلی در هیچکدام از محلاتی که به تازگی به آن رفته بودند هیچ موجود زنده ای نبود

 

هری مرگخواران را از دور میدید که  با تعجب تک تک خانه ها را به دنبال ردی از موجودات زنده جستجو میکردند
- فوکس ...
ققنوس آتشین در برابر هری  ظاهر شد
- اینفری هارو به جایی ببر که بعدا به حسابشون برسم فقط طوری رفتار کن که انگار اونا رو میسوزونی
ققنوس سری در برابر هری خم کرد و با سرعت تمام به سمت اینفری ها رفت
آتشی به رنگ آبی در آسمان می گشت و تمام اینفری ها را می سوزاند
هری به سمت مرگخواران رفت که هنوز  از بهت چیزهایی که دیده بودند خارج نشده بودند
- خوب فکر میکنم  اربابتون بیشتر مرگخواراشو به این ماموریت فرستاده ..
-پیری میبینم که خیلی به خودت مطمئنی  ...ولی باید اقرار کنم که کارت در مورد اینفری ها بدک نبود
کسی که این سخنان را خطاب به هری گفت مرگخواری بود به نام ..لوسیوس مالفوی
- اوه البته لوسیوس می دونی؟ من تمرینات زیادی در این مورد داشتم  که خیلی موثر بودن
- بهتره لحظات آخر عمرتو به پر حرفی نگذرونی پیرمرد
مرگخواری به لوسیوس نزدیک شد و چیزی در گوش او زمزمه کرد
- پس طلسم ضد آپارات گذاشتی
- خوب نمی خواستم مبارزه با یه مشت مرگخوارو از دست بدم
- پس بگیر
با این حرف سیلی از طلسمهای سبز به سمت هری روانه شد و لی با یک حرکت چوبدستی هری تمامی آنها منحرف شده و با دیوار برخورد کردند
- واقعا که ...یعنی شما طلسمی به جز این نمیشناسین ؟ تامی باید بهتون افتخار کنه
خوب متاسفانه من وقت زیادی ندارم  و باید به بعضی کارام برسم
هری قدمی به طرف مرگخواران برداشت و با حرکت دستش دایره ای دورادور آنها کشید و با حرکتی سریع آنها در حصاری شسشه ای محبوس ساخت
- خوب حالا تا آخر عمر وقت دارین که به کاراتون فکر کنین
و بدون هیچ حرکتی حباب را ناپدید کرد
- فوکس ؟
ققنوس ظاهر شد
- منو ببر پیش اینفری ها
ققنوس بر شانه ی هری نشست و هری را آتشی سرخ و دلچسب فرا گرفت
هری در میان هزاران اینفری ظاهر شد و  در طی ثانیه ای آنها را به اجساد معمولی تبدیل کرد گ
- خوب فکر میکنم وقتشه که اینا رو برگردونم به قبراشون
و آتشی اجساد را در برگرفت
- کلسیفر ..
- بله هری ؟
- میشه کار تمیز کردن اون محل و اصلاح حافظه ی مردم رو به تو بسپارم ؟
- البته هری عالیه
هری نگاهی به ققنوس انداخت ..فوکس بر شانه ی هری نشست و هری در خوابگاه گریفندور با ظاهری که در مدرسه داشت ظاهر شد
- خوب فکر میکنم باید کم کم برم سراغ تامی ...
..................................................................................................................................................

خوب
سلام دوستان ببخشید که فصل کم و بی مزه هستش
من فعلا از کافی نت داستانو مینویسم  ومیخوام هرچه زودتر داستانو تموم کنم 
البته از همتون معذرت می خوام  که بدقولی کردم و این که داستانو به صورت مفتضحی تموم می کنم
 نمی خوام شما رو زیاد معطل کنم البته نقشه هایی برای ادامه داستان دارم که اگه کامپیوتر بخرم  داستانو ادامه میدم
ببخشید کافی نت داره میبنده منم باید برم

+ طلسم شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط لرد هري پاتر | 
سلام

بازم معذرت
و بازم شرمندگی
دوستان من فعلا نمی تونم سیستم نو بخرم حد اقل تا اردیبهشت نمیتونم
ولی چون پیش دانشگاهیم و بعد از عید تقریبا تعطیل ، این مدت اگه بتونم فصلا رو به صورت زنده از کافی نت میذارم
به هر حال بازم به خاطر بدقولیم معذرت می خوام شرمنده و بازم شرمنده و بازم شرمنده
به هر حال شرمنده ناکم

+ طلسم شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:45  توسط لرد هري پاتر | 
سلام دوستان

این پستو میدم تا منو مقصر ندونین

کامپیوترم دیگه کامپیوتر بشو نیست باید یه سیستم نو بخرم اینم یه یه ماه یه ماه و نیمی طول میکشه

با اجازه (امیدوارم کسی به سرنوشت من دچار نشه )

+ طلسم شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 18:18  توسط لرد هري پاتر | 
 
سرسرا
سپر مدافع ویژه
تاریخچه
گرگینه سایت طرفداران ژانر فانتزی
درباره وبلاگ
امید وارم تو این وبلاگ به شما هری پاتریست عزیز خوش بگذره در ضمن جون من و رولینگ نظر بدین برین

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
دوستانم
هری پاتر و...
هری پاتر وجدال دو وارث
جادوگران
اچ پی ویزارد
غارتگران هاگوارتز
هری و بلاتریکس
هري پاتر وكيميا گر برج
هزار توی ابهامات
هری پاتر و قدرت عشق (میهن بلاگ)
همه چیز هری پاتر و...
داستانهای وبلاگ هری پاتر 2000
هری پاتر2001
هری پاتر ومن(بابک)
persianharrypotter
هری پاتر و نواده اسلیترین
.-'*'-.هری پاتر.-'*'-.
ihpnn
هری پاتر و دارن شان
كليپ طنز..هري پاتر و سلمان خان
mamadpotter
هری پاتر 7
رونالد
کلوپ هواداران لرد هری پاتر
یه گوشه خلوت
من و تو
Harry Potter For Ever
هرمیون گرنجر
دست نوشته های یک شیطان خوب
بهترین عکس ها از هری پاتر
harry potter world
عشق
جادوی هری پاتر
Devil Never Cry
انتی محفل ققنوس و محفل ققنوس
کلوپ شبانه
سالهای بلند من بی تو
نقدهری پاتر
وبلاگی برای شیاطین
طرفداران هری پاتر
دیوانه ای در میان فرزانگان
اما واتسون بازیگر دوست داشتنی هالیوودی
طرفداران سرسخت هری پاتر
داستان های پاتری و عکس - دختر شیطون
عشق هری پاتر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

گرگینه سایت طرفداران ژانر فانتزی